تبليغاتX
Hallucination

مرگ را من دیده ام

با چشمانی اشکبار

اقیانوس ها را

من گریسته ام

در دیدار با مرگ.

من مرگ را روشن تر از نور دیده ام

روشن تر از نور ماه

نور مهتاب...

نزدیک تر از خواب

نزدیک تر از سایه،

من مرگ را دیده ام

و چراغی بالای سرش گرفتم

تا شیارهای چهره ی کبودش را

بهتر ببینم؛

تا درد چشم هایش را

حسرت دستانش را

سکوت لبانش را

بغض گلویش را...

بهتر ببینم.

من مرگ را مردی دیدم

در حسرت آغوش زنی بینوا

که زن،

سر تسلیم فرود آورده بود

در آغوشش.

سر تسلیم

شیونی از سکوت

و دستانی کوتاه از همه چیز...

و این گونه مرگ شد

کابوس شب بیداری هایم :

مردی با چهره ای کبود....



+ نوشته شده در 2007/12/14ساعت 0:50 AM توسط Maral |

گیرم خدا پشت ابرهای سفید و سیاه... پنهان


ناخدا


دریا را که آورده بودی کجا ریختی


.......


چراغی را که شاید بیاورم


کف دست کدام سیاره بگذارم


.......


آدم که شانسی ندارد


......


فوت می کنم که زمین سردتر شود


.......


دستی


که جهان را بر مدار دیگر بگذارد...کو


.......


زمستان برف هایش را تمام کرد


.......


زمین را هی دم خورشید قل ندهید


.......


ملوانان


روی دریا


دیوار کار بگذارید


.......


زلزله دارد هشدار می دهد به این دهکده


.......


زمین که شانسی ندارد


.......


ما دوباره آدم نمی شویم


.......


+ نوشته شده در 2007/12/13ساعت 1:15 AM توسط Maral |

magnify

" شادمانی ها و خوشحالی ها و بهترین چیزها


بر اثرحق تولد, بر من اختصاص داده شده است. "


ومن می خواهم در روزهای متعدد خویش به آواز بلند


این سرود مدح آمیز را تا انتهای زمان،


که خدایان در آن روز می میرند, سر دهم


آیا من باید از مرگ هر بشری رنج ببرم؟


و این پیمانه را تا جایی که نفس بریده شود بنوشم؟


من پیاله لبریز خود را


که سرشار از شراب خوشبختی هایم بود در هرجا و هر وقت

نوشیده ام


من همه چیز انوثیت دلپذیر و دلنشین،


نمک قدرت و شور غرور را چشیده ام.


و اینک رسوب آن را نیز که تا زانوست می نوشم :


زیرا نوشیدن شرات غم ,خوب است و به من قدرت می دهد


تا شراب مرگ و شراب زندگی را بنوشم.


وقتی یک روز شراب زندگی من از دستم ربوده شود


من پیمانه خویش را به دست یک "من" دیگر خواهم سپرد.


خدایا ! موجودی که تو از باغ های بهشت خویش راندی


من بودم. من در آن جا ,سرگشته و غریب بودم.


و هنگامی که بناهای عظیم آسمان و زمین


آغاز فرو ریختن کند, من پاک و منزه آن جا خواهم بود


در دنیای خویش, دنیایی که دارای زیبایی های عمیق است.


دنیایی که در آن دردهای گرامی ما وجود دارد


و با نخستین فریادهای تولد کودک به دنیا می آیند


و تا وقتی که مادران ما, میان گریه به خواب می روند،


وجود دارند.


خدایا ! موجودی که تو از باغ های بهشت خویش راندی


من بودم. من در آن جا سرگشته و غریب بودم.


و هنگامی که بناهای عظیم آسمان و زمین


آغاز فرو ریختن کند, من پاک و منزه آن جا خواهم بود.


و از نخستین لحظه طلوع فجر صادق شمالی


تا غروب های عشق انگیز و شب های شادی بخش


در دنیای خویش, دنیایی به شکل دنیای آرزو


دنیایی که در آن عزیزترین شادی های ما وجود دارد


سر نخواهم برد.


+ نوشته شده در 2007/12/13ساعت 1:12 AM توسط Maral |

او غولی بود چشم آبی

دل به زنی ریز اندام سپرد
.

رویای زن، خانه ای بود کوچک

با یاس سفید در باغچه اش.
___

دیو، دیوانه وار عاشق بود.

دستانش برای کارهای بزرگ ساخته شده بود.

نمی توانست خانه ای کوچک بسازد

کوبه ی دری را بزند

با یاس سفید در باغچه اش.
____

او دیوی بود چشم آبی

دل به زنی ریزاندام سپرد

زنی ظریف و ریزاندام.

زنی خسته از قدم های بزرگ دیو

تشنه ی آسودگی بود.

****

روزی "بدرود" گفت به دیو

و در آغوش مردی پولدار و کوچک اندام

به خانه ای رفت

با یاس سفید در باغچه اش.

****

حالا خوب می داند که برای دیو چشم آبی

و عشق او

در خانه ای

با یاس سفید

در باغچه اش

نمی شود حتی گوری هم ساخت.
+ نوشته شده در 2007/12/13ساعت 0:58 AM توسط Maral |