تبليغاتX
Hallucination
خسته شدم . همین .
از نوشتن این همه خزعبلات ، گفتن تمامی چرندیات ، تمام تظاهر کردن ها و نمایش ها ... فقط خسته شدم.
همین.
نه دپرسم ، نه افسردم ، نه هیچ زهرمارِ دیگه ای. هیچ مرگمم نیست.
می خوای باور کن، می خوای نکن . اصلا اهمیتی هم نداره که تو یا هر خرِِ دیگه ای چه فکری می کنید.
من یه آدمم ، مثل بقیه ؛ می تونم بخورم ، بخوابم ، از جایی به جای دیگه برم ، دردُ احساس می کنم و هزار تا غلط دیگه که بقیه ی آدما می کنن . عین بقیه ...
فقط خستم . خسته شدم . همین.
والسلام _____
+ نوشته شده در 2008/1/19ساعت 1:29 AM توسط Maral |

آهای دختر روسپی ...

من دلم برات نمی سوزه !!

خونده بودم که نیمه شب با یه قاتل کتاب مقدس می خوندین

و ته شمعی که می سوخت ، اتاقو روشن می کرد

اما بازم دلم برات نسوخت !!

آهای دختر روسپی ...

شاید من و تو یه جورایی هم دیگه رو بفهمیم !

می دونم، می خوای بگی منو با خودت قیاس نکن !!!

شاید می خوای بگی تو بهتری !!

شایدم باشی ....!!!

ولی بازم دلم برات نسوخت...

حتی وقتی کتاب مقدس می خوندی...

منم می خونم !!

حالا تو راست می گی یا من ؟؟!!

باور کن تو این بازی برنده منم رفیق !!

چون خیلی زودتر از تو باختم ...

من قبل از این که بفهمم ، خودمو فروختم !

مفت !! به حراج رفتم ...

شاید خیلی قبل تر از اونی که بیام تو دنیای شما !!

من تو دنیای قبلی خودمو حراج زدم ...

همون جا هم تموم شدم.

دیدی !! این بار من بردم !

چون زودتر از تو باختم رفیق...

آهای دختر روسپی....

من دلم واسه جفتمون می سوزه !!

چون جفتمون همه چیز و باختیم....
 
+ نوشته شده در 2008/1/13ساعت 11:30 PM توسط Maral |

می خوام توهم بزنم و بنویسم

این جا نباشم ... جور دیگه ای بنویسم...

می خوام شعر بنویسم ، یا به قول یکی...

....

برف که نشست ، تمام آرزوهامو پوشوند

وقتی آب شد- آرزوهامو می گم-

برف هم تموم شد.

نتونستم پیداشون کنم !!

گمشون کردم

لابه لای تمــــــــــــــــــام برفا.

دیگه هیچی نداشتم واسه موندن

جز انتظار........

یک سال محکوم شدم...نه بیشتر....

ولی موندم...

ساعت ها ، روزها ... مثل سال ها گذشت...

برف ها اومدن و رفتن...مثل همیشه...

آب شدن... مثل بقیه...

اما آرزوهام پیدا نشدن... هیچ وقت

من هم تموم شدم...آب شدم...

ولی همیشه یه سوال برام موند :

این که اصلا آرزویی بود؟ اصلا چیزی بود؟ ....

یا شاید اونم یه توهم بود... مثل بقیه چیزا...

*****

می بینی رفیق !! نمی شه !! اصلا خرِ ما از کُرَّگی دُم نداشت...

نشد مثل آدم یه چیزی بنویسیم !!!

می دونی...یه جورایی می خوام بمیرم ؛ اما روم نمی شه !!

پُررو تر از این حرفام ! ولی خُب ، نمی دونم با کی رودرواسی دارم !

می خوام بمیرم و دوباره به دنیا بیام

شاید بهتر باشه همه چیزو از اول شروع کنم....

شاید بهتر باشه همه چیز از اول تغییر کنه....

از قبل از بسته شدنِ نطفه م

شاید کَس دیگه ای به دنیا بیاد !!

یکی حداقل -خـــــــــــیلی- بهتر از من !!


+ نوشته شده در 2008/1/13ساعت 5:3 AM توسط Maral |

گفته بودم این جا همیشه تابستونه... همیشه. و هوا

گرمه...همیشه.

مامان یه سری عکس برام ایمیل کرد ، عکس از

برف...برفی که داره می آد و تموم نمی شه و هی می

آد و می آد...

تو دلم گفتم : منتظر ِ منه !! گفتم " بی خیال رفیق ،

چه حالی می دی امسال به ما ، شاید نتونم خودمو

برسونم "

از گفته های مامان پیداست ، امسال کم نذاشته !!

شرمنده کرده امسال اســـــــــــــــــاســـــــــــــــــــی !!


روم سیاه !! اگه دستم به سفیدیت نمی خوره امسال

!! کشده ی مرامشم !! به قولِ یارو " دمت گرم و

سرت خوش باد " ببین تو این همه کی سلامِ ما رو

پاسخ داد و درشو باز کرد رومون....


بدجوری هوای برف و زمستون زد به سرم ، سرمم

هم...زد به سیم آخر _ ما که از اول سری نداشتیم ،

سیمی نداشتیم ... خیلی وقته برقش رفته ... دوباره

اتصالی کرد ؛ گاهی آمپر بالا، پایین می کنه...

خلاصه...

باروون می اومد...مرگ....مام که - تو که غریبه نیستی

رفیق - خل و چل... زدیم بیرون

گفتم مارال برف می آد ... برو حالشو ببر...

یهو دیدم برف اومد ، ولی برفش زود آب می شد ؛ چون

هنوز زیاد نرفته بودم که شدم موش آب کشیده و تا دور

از جونت شورتمم خیس شد...

ولی چه باکی !! وقتی چله تابستون زیر برف راه می

ری... دیگه چه خیسی ، چه کشکی ، چه ....

خلاصش که رفیق ، زیر باروون بی رحم این دیار ، توهم

برف زدم و رفتم و رفتم ...

اون قدر که دیگه توان نداشتم... باز نفس کم آوردم...

البته آدم برفی نساختم با چشمای دگمه ای و دماغِ

هویجی ... با برف ها گلوله برفی درست نکردم بزنم تو

سر هر کی که می گه : " دیوونه رو... "

, ولی خب اون قدر راه رفتم که دلم خنک شد...که

سردم شد...که حس کردم سرما خوردم...

جوونِ تو همین کافیم بود... من خیلی ام زیاده خواه

نیستم... !! زود راضی می شم !! حتی با یه توهم !!

کاش توام این جا بودی ، دوتایی زیر برفا ، که می بارید

رو سرمون ... بعد با هم سرما می خوردیم !! سوپ

درست می کردیم ... دیگه نمی خوام بگم رفیق ، بقیه

توهم و خودت بزن...

باز دلم برف خواست ... کی دوباره باروون می آد !؟؟

اگه نیاد باید برم زیر آفتاب و یخ بزنم....
+ نوشته شده در 2008/1/13ساعت 3:3 AM توسط Maral |

احساس می کنم تموم شدم

کی؟ نمی دونم !! فقط تموم شدم

چیزی ازم نمونده ... جز یه مشت دل و روده _ مثل گوسفند _

که وصلم می کند

به چی...؟ اینو هم نمی دونم !

به چی بندم !؟ نمی دونم !!

راه می رم ، نفس می کشم ... و دهانم که نیمه باز در هوا چرخ می

خوره و .... نیمه باز می مونه ...

این جسم تو خالی ، چی رو حمل می کنه !؟

جای خیلی ها رو گرفتم....

ته کشیدم ... از درون ته کشیدم ...

نمی دونم از کی تموم شدم ولی می دونم که دیگه هیچ چیز ، هیچ چیز

ازم نمونده...

حتی یه مشت خاطره

انگار از اول نبودم

راست می گفت یارو..." از تهی سرشار..."

" آنک منم پای بر صلیب باژگون نهاده ... آنک منم ... "

چقدر پست شدم

دیگه نیستم...

حتی نمی تونم گریه کنم

کجا جا موندم؟ کجا...؟

گم شدم تو یه برهه ی گم شده...

شاید همون جا مردم....

این جسم تو خالی دیگه هیچ چی رو حمل نمی کنه

فقط داره زور الکی می زنه

کاش بودم تا فقط گریه می کردم

سال هاست که گریه نکردم ، نخندیدم ...

فقط لبخند زدم...من که نه ... جسمم

مارال... تو باختی.....

بدون اینکه بفهمی

یه گوشه جا موندی و

همون جا تموم شدی.......

کاش همین جسم هم نبود.....از تهی سرشار....از تهی سرشار

دیگه کفش هام جفت نمی شه

دیگه هیچ کس نمی آد

هیچ کس....

تو باختی رفیق...
 
+ نوشته شده در 2008/1/8ساعت 1:37 AM توسط Maral |

می خوام برات از طعم گس این روزا بگم...البته تو که چیزی نمی فهمی رفیق...

 

این طعم گسی که زیر زبونمه و هیچ کاریش نمی تونم بکنم... کاش تلخ بود ! اما گس نبود ! این طعم مزخرفی که هیچ تعبیر و تعریفی (حداقل برای تو)نداره....

 

من طعم گس و از خرمالوی کال و نرسیده ای گرفتم که موقع خوردنش، انگار زبونم به سقف دهنم چسبیده بود...یه حسی که انگار نتونی حرف بزنی و یهو یه خروار حرفای فیلسوفانه به اون مخت هجوم می آره....آره...فکر کنم یه چیزی تو این حوالی بشه توصیفش کرد !! ااااای ی ی .... تف به این کلمات که باز کمشون آوردم !! همشون پوکَن جوون تو.... زبونمونم عین خودمونه !! راست می گفت یارو...." زبونمونم مثل خودمون ناقصِ "

 

البته ... چه فرقی به حال تو می کنه ! تو که آخرشم نمی فهمی من چی می گم....!!

 

این حس گسی ، حالا احساس می کنم افتاده به جون خودم... انگار نوچ شدم !! چسبیدم !! به زمین !! به همین چرندیاتی که مفهوم ندارن !! به این پوکی و پوچی و ... !! چسبیدم به تهش ! به تهِ یه چیز خالی.... مردشورشو ببرن ....

 

مرده شورِ این حس گس و من و هر چیزی که با این چسبندگیِ آب دماغ به هم چسبوندمون.... آره ، به همین لزجی و چندش آوری....

 

حالت بد شد !؟؟! حق داری ! منم اولش چندشم شد، ولی بعدش دیدم فقط من نیستم که تو این مخلوط آب دماغ و دهن دست و پا می زنم !! تو رم دیدم، به روت نیاوردم ... اون دوستتم کنارت بود...ولی شما منو نمی دیدین ، اما من همه رو می بینم !! آخه من این طعم گسو خوب می شناسم....

 

باور کن رفیق....همه با همیم جوون تو.....

+ نوشته شده در 2008/1/3ساعت 12:43 PM توسط Maral |

آره رفیق...داشتم می گفتم برات...بدترین حس تاریخ بشریت !!! عجب جمله ای!! ولی این جمله هم بار فشار حس اون موقعِ منو نمی رسونه....آره، نمی رسونه !! لعنت به این کلمات ناقص !! چرا ما این قدر کلمه کم داریم !!! چرا وقتی می خوای اون حس واقعیتو راجع به هرمزخرفی بگی ، این کلمات خراب شده کم می آرن !!! این لعنتی ها فقط برای چاپلوسی و دو دوزه بازی کفایت می کنن !! باور کن رفیق ! بحث واقعیات که پیش می آد، بدجوری کم می آرن !! من بارها امتحانشون کردم ... این جور موقعهاست که می شه همه رو شناخت....حتی این واژه ها رو ... لعنت به همشون....

بذار با همین چندتا تیکه ی ناقص بهت بگم...احساس کردم زنده زنده دفن شدم و کسی نمی دونه که زنده ام !! (...یه چیزی تو همین مایه ها ...)

می تونی درک کنی چه دردیه وقتی نصفه شب ، تو اون همه سکوت ، داری با فریاد ناله هات خودتو این سکوت محض شبو جر می دی و پاره می کنی....هیچ موجود زنده ای نمی آد بهت بگه : "هی الاغ ! نمی فهمی نصفه شبه صداتو انداختی رو سرت...."

اصلا نمی گم دلم می خواست مامانم بود یا بابام ، می اومدن آرووم بالای سرم سراسیمه با یه لیوان آب و ...... تا صبح کنارم می موندن تا غول سیاهِ خواب دست از سرم برداره.... نه !! اصلا اینو نمی گم که بشنوی !!! فقط یه صدا ، یه صدا برام کافی که بهم بگه : " ...خرت به چند مَن..."

به جون تو نباشه ، به جون خودم (که هر دومون می دوونیم آخرین قسممه) حتی گفتنشم استخوونامو تکوون می ده رفیق !!! نگو که نشستی داری می خوونی و به ریشم می خندی که چقدر لووسم !! خودتم خوب می دونی که نیستم ... حتی به اندازه ی سوراخ جرب انگشت کوچیکه ی پای چپ مورچه !!!

بابا درد دردِ...باور کن اینم سخت ! نمی دونم چقدر طول کشید تا تونستم با خودم کنار بیام که زنده ام و بیدار شدم !!! آخه هیچی نبود . یادته اولش بهت گفتم بعد اینکه بیدار شدم ، پشیمون شدم که کاش تو هموون خواب لعنتی مونده بودم...!!؟؟ به خاطر همین بود ! چون اون موقع باز خواب بود، یه امیدی به بیدار شدن بود.... ولی بعدش چی...!!؟؟

خلاصه که رفیق یه تکوونی خوردیمو... جاتون خالی !! با بدترین حالت و وضعیت ممکن از تخت سلطنتمون بلند شدیم !! افتخاری دادیم به خودمونو ، چراغو روشن کردیم !! لازم بود!! شاید دستم از روی کلید برق اتاق رد می شد ... البته اون موقع اینم زیاد بد نبود! حداقل تکلیفم با خودم روشن می شد که زنده ام یا مرده.... این سکونی که تو همه چی پاشیده شده بود ، باعث خیلی توهما شده بود....

همیشه تو این کهکشان ما(منظورم این اتاق خراب شده ست) پر مورچه ست... گوسفندا به نمک هم می افتن... ولی نمی دونم اون موقع کدوم قبرستونی رفته بودن !! یه دونه مورچه هم نبود که من حس حیات و باور کنم.....

چراغ که روشن شد، دیگه مطمن شدم زنده ام.... همین خودش کلی پیشرفت بود....باور کن جوونه تو !! نمی گم از مردن می ترسم !! خرتر از این حرفام....ولی اون جوری ، بی هوا ، خدایی خیلی نامردیه.... بدجوری می خوره تو حالِ آدم...

آره خلاصه....پا شدیم رفتیم یه لیوان آب خودمونو مهمون کردیم....البته اصلا تشنم نبود، ولی خب رسمش همینه... کسی که تو خواب ناله می کنه رو ، وقتی از خواب بیدار می کنن ، یه لیوان آب می دن دستش...

یه کم آب و نگاه کردم...بعد به این نتیجه رسیدم که چه رسمه چرتیه.... حداقل اون موقع برای من !! نمی دونم چرا یاد گوسفندایی افتادم که قبل از کشتنشون بهشون آب می دن...! گندش بزنن این ربط های بی ربط مزخرفی که همیشه تِر می زنه به حال و روز ما..... حالم از هر چی آب بود داشت بهم می خورد...احساس کردم اگه الان این آب و بخورم ، نوبت ذبح منه !!! همچین بی شباهت هم نیستم به گوسفند.....چه حس چرتی......این عین همون موقعهاست که گفتم خریت می کنم... اونم تنها !!! گندش بزنه..............

نمی دونم این همه فکرا و تصورات احمقانه چقدر طول کشید اون شب....فقط یادمه دیگه خسته شدم و....آب و گذاشتم یه گوشه و رفتم رو تخت سلطنتم!!!

بابا ماشالله....خدا نکنه به این عروسکا رو بدی !!! پر رو پر رو ... انگار اونه که لطف کرده و اجازه داده من کنارش بخوابم....!! همچین پَت و پهن شده بود رو این مسند قدرت ما که.....

الانم نشسته روبروم ، همچین حق به جانب که.....معلوم نیست کجا رو نگاه می کنه!!! این اسی بیچاره ی ما، از منم مشنگ تره... باور کن !! همچین زل می زنه به یه گوشه و می ره تو فکرا، انگار چقدر حالیش می شه !!! خیلی که بفهمه...تازه می شه اندازه من(البته این خودش کم هم نیست)

الانم نمی دوونم بازم فکرش کجاست...ولی خب خوبیش اینه که هرز نمی پره! نه خودش،نه فکرش!! همینم کافیه...هر چند ... گاهی اوقات که دارم خرف می زنم، می فهمم که خواسش به من نیست... ولی خب ! حق داره، بیشتر از این هم نمی شه ازش توقع داشت !!!

پرت نشم از موضوع....می گفتم، این جناب اسی خان با کمال آرامش و راحتی خیال جا خوش کرده بود رو تخت پادشاهی ما !! خواستم پرتش کنم اون ور ، حقیقتش دلم نیومد...همچین خوابیده بود، که انگار هیچ وقت بیدار نبوده.... اُاُاُاُاُ.....نگو که پرت و پلا می گم !!" نگو خل شدی و.... عروسکام مگه بیدار میشن دیوونه ..." اصلا با این حرفات حال نمی کنم....گفته باشم !! لطفا به روابط خصوصی زندگی من کاری نداشته باش قربونت !! من این جوری حال می کنم، به هیچ کسی هم هیچ ربطی نداره ... دوستیمون سرجاش رفیق ، فقط تو کار من دخالت نکن.....!

اصلا حالم گرفته ست ، بقیش یادم نمی آد... فقط آخرشو بگم که اسی رو آرووم گذاشتم یه گوشه و رفتم کنارش دراز کشیدم و تا خود صبح کتاب خوندم.....

نتیجه ی اخلاقی هم که می خواستم تهش بگیرم این بود که، اگه روز بخوابی ، حتی اگه خواب اژدهای هفت سر رو هم ببینی ، حداقل وقتی اون چشمای صاب مرده رو باز می کنی ، همه چی تموم میشه و کالسکه ی سیندرلا تبدیل به کدو حلوایی می شه... ولی نصفه شب ، حتی اگه از شدت فشار جیشت یا شاید ذوق مرگی یه خواب خیلی خوب و مامانی بیدار شی و این تصویری که برات مجسم کردم و ببینی....همچین می خوره تو پَک وپوزت که دیگه حتی فکر خوابیدن تو شبو برای همیشه فراموش می کنی.....

حالا ببین چه جون سگی دارم من ، که هر چند هفته یه بار این تجربه رو می کنم ! اما نمی دونم چرا آدم نمی شم !!!

تو چی فکر می کنی رفیق !؟ امیدی بهم هست...؟؟!!؟

 
+ نوشته شده در 2008/1/2ساعت 5:24 AM توسط Maral |

آره خلاصه ... داشتم می گفتم ، از اون شبی که نمی دوونم چی شد از خواب بیدار شدم ! فکر نکنم خواب بدی دیده بودم !! می دونی... الان که فکر می کنم ، داشتم فرار می کردم، نمی دونم کجا...حتی نمی دوونم از کجا به کجا ، از کی....نمی دوونم ! فرارم مقصد نداشت، خودمم خوب می دونستم که دارم به هیچ جا فرار می کنم ...واااااااای ؛ چه حس مزخرفی !! البته بعدش نظرم عوض شد، می خواستم برگردم به همون خواب و از هیچ جا و هیچ چیز و هیچ کس به یه جایی که بهش نمی رسم فرار کنم ! داشتم می دویدم یا راه می رفتم ...! اینو دقیق یادم نیست. ولی جاده ای تو کار نبود...انگار تو یه آسمون بی ستاره می دویدم....آره ، دقیقا همین بود.

همه جا سیاه بود و تاریک ! و من می رفتم....مثل این فیلما که یه جای تاریک ِتاریک و نشون میدن ولی اون هنرپیشه ِ تو تصویر معلومه.... منم خودمو همون جوری می دیدم. رو همین حساب شاید فکر کردم دارم خواب می بینم !

یادم نمی آد که می ترسیدم یا نه ، واقعا یادم نمی آد ! ولی این یادمه که یه نفر داشت ناله می کرد...آروم یا بلند... اینم دقیقا یادم نیست ! ولی من صداشو میشنیدم....آره میشنیدم !! داشتم دنبالش می گشتم....شاید ... شاید اصلا از اولش دنبال ِ همون صدا ِ بود که می دویدم و می گشتم....

همش سعی می کردم خودمو بزنم به اون راه ! ولی لعنتی نمی ذاشت... تمرکزمو بهم می زد....الان یادم اومد... صداش کم کم بلند شد....بلند و بلندتر .... داشت کَرَم می کرد...بد جوری داد می زد.

دیگه نفسم بالا نمی اومد، خسته شده بودم، نمی دوونم چرا !؟ این فریادای لعنتی رو هم که نمی دوونستم از کدووم خراب شده ای می اومد. خیلی خسته بودم....خیلی زیاد.....

کم کم یادم افتاد که من خوابم !! دارم خواب می بینم . پس این صدا که هیچ منبعی توی این عدم ، تو خواب ِ من نداشت از بیرون بود ، از دنیای غیر عدم !!

حدس زدم احتمالا یکی از این همخوونه ایامه که خواب بد دیده و داره تو خواب داد و بیداد می کنه و تمرکز منو بهم زده ! تو دلم چندتا فحش بهش دادم که این جوری منو تو خوابم دونده و خستم کرده ...

بعد سعی کردم از خواب بیدار شم و برم در اتاقشو بزنم و .... آره ! اینجوری بهتر بود....

تمام توانمو جمع کردم تا بتوونم از خواب بیدار شم و .............

تا چشممو باز کردم صدا قطع شد، من خسته بودم، خیلی زیاد...خیلی زیاد....ولی ....بدترین چیزی که فکرشو بکنی دیدم رفیق !!! انگار کور شده بودم، هم کور، هم کر ! انگار چشمامو باز نکرده بودم! انگار خواب بودم و هیچ خوابی نمی دیدم ... از اون خوابایی که هیچی توش نیست .... از اونایی که وقتی بیدار میشی ، سیر خواب شدی و انگار حتی روحتم تو این دنیا نبوده.....

یه هیچی ِ هیچی ِ کامل ! یه خلا صوتی و تصویری کامل !!

اون قدر این هیچی و خلا فشارش زیاد بود که حتی نمی دونستم که مرده ام یا زنده ام !

شاید مرده بودم....ولی مطمنم که بیدار بودم ؛حالا بهت می گم چرا.....  

 
+ نوشته شده در 2008/1/1ساعت 6:54 PM توسط Maral |

نمی دونم از کجا باید شروع کنم، همیشه با اولش مشکل دارم؛ با اول همه چی ... اول صبح ... که هیچ وقت نمی تونم بیدار شم، مگر اینکه چند تا فحش آبدار به خودم بدم! روز اول کلاس، که همیشه عینهو گه باد کرده ام!(وای که چه طاقتی دارن بقیه...) اول شب ! که نمی دونم بالاخره می خوام بخوابم یا نه !! اصلإ نمی دونم چه مرگم می شه ، خوابم می آد یا نه !!! همین... اصلإ در مورد همین می خوام بگم ، این که چرا شبا نمی خوابم و عوضش روزا می خوابم ! اینکه چرا شبا خوابم نمی بره ....تو فکر می کنی کدومشه رفیق ! خوابم نمی بره یا نمی خوام بخوابم؟ .......یه حدسی بزن دیگه بابا !!! خودم می دونم دارم چرند می گم و الکی کشش می دم !

آره خب....بذار برم سر اصل مطلب....جریانشو برات بگم ! جریانی که شاید هیچ وقت نتونی درکش کنی جوون ! چون درک این نوع از خریت فقط مال منه !

بذار همین الان یه اعتراف صادقانه کنم ، البته منو که می شناسی....اما ....من خودم عاشق تنهاییم ! همه چی تنهایی...سینما ، موزیک ، رقص ، کتاب ، قدم زدن...حتی زیر باروون ...با چتر و بی چتر... حتی خلاف هم تنهاییش بهتره !! ولی این یکی رو نیستم ... خدایی تنها خریت کردن دیگه آخرشه ! از این یکی متنفرم...که همیشه اینم تنهایی انجام می دم....

خلاصه این که ....

+ نوشته شده در 2008/1/1ساعت 3:0 AM توسط Maral |