تبليغاتX
Hallucination
کمین محکوم بی تفاوتی پشت تکان شانه هایم...

لرزش بی هوای هجویات روی لب هایم...

چرخش سیلی بین بند بند میله های انگشتانم...

مرا چه به هشدار زلزله به کهکشان بغلی !؟

بگو روی دریا دیوار کاه بگذارند .

چرا آفتاب دست از سر این دیوانه بر نمی دارد ؟؟
 
+ نوشته شده در 2008/2/18ساعت 2:8 AM توسط Maral |

امروز می خوام یه نتیجه گیری کنم...از یه تجربه می خوام بگم که...خیلی وقته کشفش کردم...در موردِ عشق ، در موردِ زندگی....

بی شک ... بر پایه ی عشق هیچ چیزی رو نمی شه بنا کرد. زندگی مثلِ یه کارگاهِ ساختمانیِ که کار هیچ وقت توش تعطیل نمی شه؛ و تو این کارگاه، جایی واسه هرزه گردان نیست ! حق عشق، باشه ! ولی همون طور که حق نون هست ! بهای اون رو باید با کار پرداخت کرد... کسی که کار نمی کنه، به هیچ وجه حق خوردن نداره...عشق هم ... مثلِ نون! قانونی فولادین داره...و اگه هنوز گروهی حشراتِ طفیلی هستند که موفق می شن که از اون سر بپیچن، کیفرِ اونو تو خودشون می بینن !! نونِ دزدیده شده تو گلوشون می مونه ! تو لذت خودشون از دلزدگی می میرن...

نه....!!! نتیجه گیری من اینه که : آدم نمی تونه فقط با نون و عشق زندگی کنه....

+ نوشته شده در 2008/2/3ساعت 4:21 AM توسط Maral |

دچار تکرار شدم

یه تکرارِ تکراری...

یه تکرارِ یکنواخت...

یه تکرارِ ساده...

مثلِ همیشه ی تو ، مثل همیشه ی من...

دلم یک فنجان قهوه می خواهد

با یک عالم حرف تازه ی تکراری...!!

می آیی...؟؟؟!!!
 
+ نوشته شده در 2008/1/27ساعت 12:12 PM توسط Maral |