اسطوره ها رو فراموش کردم !! افسانه ها رو ، داستان ها رو ، قصه های مادربزرگ زیر کرسی داغ زمستون. این که گاهی با یه قصه ی بی سر و ته سعی می کرد یه گوشه میخکوبمون کنه تا از جامون تکون نخوریم و تو بس که شیطون بودی نه می ذاشتی من چیزی گوش کنم، نه خودت چیزی می فهمیدی...آبنباتای بی مزه که هر چی می مکیدیم تموم نمی شد...سقف دهنمون سوراخ می شد اما آبنبات تموم نمی شد ، ولی ول کن هم نبودیم ... گاهی یادمون می رفت یه چیزی گوشه ی لپمون مونده و همون جوری با دهن نیمه باز خوابمون می برد....آره خوابمون می برد و همه یه نفس راحت می کشیدن ...و چه خوابایی که نمی دیدیم.............. من همون خوابا رو می خوام ، با همون کرسی؛ آبنبات بی مزه که هر چی می مکی تموم نشه. قصه های بی سروته که اون قدر ادامه داشت تا خوابمون ببره ... خنده های تو با اون دندونای کوچولو که هر باریا یکیش لق بود یا تازه افتاده بود...پچ پچ های تو که لابه لای خنده هات گم می شد و همیشه بی مفهوم بود، مثل قصه های مادر بزرگ که هیچ وقت به هیچ جا نمی رسید و لای پلک خواب گم می شد. دیشب زیر لحافم کرسی گذاشتم و یه داستان بی سروته برای خودم تعریف کردم و یک عالمه آبنبات خوردم و بی دلیل به صدای نامفهوم و گنگم یواشکی خندیدم... از همان هایی که انگار کسی نمی فهمد و بعد بی هوا خوابم برد و خواب دیدم.... ولی همیشه یه جای کار می لنگه !! شاید اشکال از آبنبات ها بود که زود آب می شد یا شاید کرسی، کرسی نبود!! شاید حرف ها کم بود و خنده ها معنا دار !!........... ولی مسلم آن است که قصه ها همان قصه ها نبود ؛ چون همه را فراموش کردم ... اسطوره ها ، افسانه ها ، داستان ها ... وحتی تو را !! که فقط سایه ای با صدای گنگ و نامفهوم در حجمی از خنده لابه لای خواب های کرسی کودکی ام جا ماندی