تبليغاتX
Hallucination
می دونی رفیق ...
حتی خدا هم تنها نیست ... چون کسی مثل منو داره ...
دست کم گرفتی منو ... ولی اشتباه کردی !!
تو که تویی.... حتی خدا هم با داشتن من حال می کنه !
........
خیلی زودتر از اون چه که باید دستت رو شد ...
اگه نمی دونستی ، بدون !
+ نوشته شده در 2008/6/20ساعت 4:56 PM توسط Maral |

امروز چیز عجیبی دیدم ... شاید برای تو عجیب نباشه ... شاید به نظرت مسخره بیاد و ... منم مثل همیشه کم عقل ... ولی برای من مهم بود ... فکر کردم بهش ... خیلی ....


مادر و پسری رو دیدم که خیابون رو جارو می کردن ! رفتگر بودن ! و من خواستم مادر و فرزند باشن !!

چون مادر اکثرا استراحت می کرد و می ایستاد و پسر رو که کار می کرد نگاه می کرد .

نمی دونم تو خیالش داشت به این مردی که بزرگ شده بود افتخار می کرد یا افسوس می خورد که چرا ....؟

پسر زیر آفتاب داغ داغ که تو سرش می خورد ... داشت ته سیگار ها رو جمع می کرد ... آشغال های ریز و درشت...
و من می خواستم خم شم و صورت اونو هم ببینم که به چی فکر می کرد ...
این که چرا داره این کار و می کنه و عرضه ی انجام کارای بهتر و نداره یا چرا پدر و مادرش جوری بودن که مجبور شده به این کار تن بده ...

و من ... به این فکر می کردم که چرا ما هر آشغالی رو می ریزیم رو زمین به حساب این که یکی بیاد و جمش کنه
و وقتی دفعه بعد از همون جا رد می شیم تعجب نمی کنیم چرا اون چیزی که قبلا انداختیم و از خودمون جا گذاشتیم نیست !!


راستی .... کاش یکی رو هم می فرستادن تا اضافه های مغزمونو جمع کنه !!! این قدر آشغال ریختیم توش که دیگه لبریز شده ...

شما کسی رو برای پاک سازی مغز سراغ ندارید ... حقوق خوبی هم می دم !! ولی باید هر روز به موقع بیاد... تازه ممکن گاهی نیاز به اضافه کاری باشه !!! .... ولی زباله ی ریز نداره ... همه درشتن !

اگه سراغ دارین، یه خبری به ما هم بدین ....
 
+ نوشته شده در 2008/6/16ساعت 2:10 PM توسط Maral |

گويند كه زمان شعرهاي عاشقانه ام به پايان رسيده است . گويند كه پير شده اي و عقيم ، بد بيراه نگفته اند ، اما خوب هنوز تكه دلي هست که می تپد... تکه ای که شاید به سیخ نیاید، اما هست؛ شاید دندان گیر نباشد،اما هست...

سرد بودم شايد چند روزي ، شايد چند هفته اي ، شاید چند ماهی ، شايد بيش از هر چيز در تاريخي غرق بودم كه در آن تاريخ چند باركي همان تكه دلك كه هنوز مي تپد ، چند ثانيه اي از تپش ايستاد .

روز و ساعتش را يادم نيست ، زیر ريزش برگهاي درختان بود یا شاید ریزش برف ؛ همين ! تاريخ من ماه ندارد ، ساعت ندارد هر وقت كه برگها بريزند یا گاهی برف ها ، من هم با آنها مي ريزم بر كف همان خاک دوست داشتني ... ؛ ساعتهايم را با فصل ته نشيني انگورهاي ته خم تنظيم مي كنم ، ثانيه صفر ، حالا شايد بداني اين چند روز ،هفته یا ماه براي مارال!! يعني چه ... !؟

نه در گذشته نيستم ، اكنون زندگي مي كنم ، اما خوب كمي باور كن تاريخ را ، تاريخي كه در آن هزار بار انسانهايي را به صليب كشيده اند ، اما اندك در اين تاريخ زماني را بيابي كه معجزه گري جسد بي جاني را جان بخشد.

دوباره صدایت را شنیدم، درست یادم نیست زیر بارش کدام برگ یا برف بودم ... برف تابستان ، یا شاید اندکی پاییز در تابستان !! خودت خوب می دانی که من در این دیار همیشه یک فصل تابستان، با خودم فصل ها دارم ...از کلیدر تا شاملو ...فصل هایی دارم بی آنکه تنت خیس شود،از درون موش آبکشیده می شوی !! فصل هایی که وقتی رنگ پوستت از حرارت آفتاب بر می گردد ، از درون یخ می کنی ! من خودم فصل هایم را اینجا ساخته ام تا زمانم به حرکت درآید ... و حالا...خوبم ، خوب ...خوب می دانی که قلبم می تپد ، زمانم را به دست گرفته ام ؛ فصل امروز من زمستان است ! باز هم تو بیا لطفا !

... یادت می آید ....گفته بودمت ....خورشید صد واتی در مداراتاقی نه متری ... می دانم هنوز نشانی کهکشانم را به یاد داری ، البته کمی از مال تو کوچک تر است ولی مهم این تکه دل است که می تپد و من که مي خوانمت به بستري گرم ، به آوازي بلند در كوه به بوسه اي سريع اما به ياد ماندني درهمان هنگام که هر دو می دانیم ، مي خوانمت به تمامي خواسته هايت ، معجزه گرِ من...

+ نوشته شده در 2008/6/15ساعت 4:39 PM توسط Maral |

 

این چهارپایه نیز

مرا به آسمان تو

نمی رساند.

اما می توانم

یک خورشید

به اندازه ی صد وات

در پس این پرده های آویخته

در مدار یک اتاق نه متری

بتابانم ؛

این گونه نیز

می توانم حست کنم ...

پس این بار نیز

شرمنده ام_

تو

به سراغ من بیا ،

باز کار واجبی دارم .


+ نوشته شده در 2008/6/15ساعت 3:37 AM توسط Maral |

باز باران با ترانه ...

کیک می خوریم به رنگ سبز منهای آبی ...

عاشق می شیم، تایتانیکی غرق می شیم ...

وام می گیریم، بنزین می زنیم ...

قسط می دیم، سه لیتر سه لیتر ...


های یا ایها الناس !!؟؟؟ مومنین و مومناتمان کجاست ؟؟

با خیابان خدا ازدواج موقت می کنیم، ساعتی سیصد تومن !

مبارک باشه !!

راه می ریم، شاتوت می خوریم بدون دو چشم !

قدم می زنیم، پاستا می خوریم با سس خامه !

آهای ای مردمان بی خامه ... دلداران را چه شد ؟!!

پس کجایید ؟ ز این جا و آن جا دگر من کس نمی بینم !!

ای کس بی کسان ...

یا رب العالمین ... با این عالمین هستی ؟؟؟!!!

ما که همه مستیم !


می خوریم کباب مانچی، با طعم پیتزای بیکن کرانچی !

کله پاچه با سس قارچ، آبگوشت کالباس، بابا کجاست این مشتی

عباس!!؟

هنوزم مردم مست کوچه، تلو تلو می خورن، تو پیچ و تاب کوچه ؟!؟!

گرد می زنیم، گردباد می ریم، اسپایسی می شیم، رو تردمیل تباهی

می دویم

من جیغ می زنم روی پلی در میان لنگرگاه ...

من فریاد می زنم میان چهار خانه های آبی و سفید ...

من می رقصم میان نارنجی های غروب ...

دستانت گرم است، لبانت بوسیدنی، و من بی تابت ...

ای همه تابم، نمی دانم تا به کی تاب من داری، ای بی تاب ترینم ...

********

باز باران با ترانه !!

می خورد ... می خورد بر بام خانه ....!!
+ نوشته شده در 2008/6/13ساعت 11:50 PM توسط Maral |

 

 

غرور نویسنده بد دردیست،برایش مثل زکام است برای روح؛ هر کس که گرفتارش شد دیگر آواز پرنده ها را نخواهد شنید، درخشش خورشید را نخواهد دید، بهار را نخواهد دید...کافیست فقط اندکی این غرور جریحه دار شود، کل وجود از درد به خود خواهد پیچید.

*****

******

 

اگر یک نفر طوری می نویسد که حق مطلب ادا نمی شود، کسی در پی آن نمی آید که ببیند چرا حق مطلب ادا نشده، فقط می گویند : این هم یک قالتاق دیگر که یک مشت چرت و پرت نوشته است.

*******

*********

باز هم قمپز در کردنم اود کرد .... ساعت ِ پز ِ !! باید داد ... چیز

دیگه ای برای دادن ندارم، نداریم !!

پز می دیم و قمپز در می کنیم !!

تنها چیزی که داریم و برامون مونده !!

********

******

چقدر دوست داشتم الان مي شستم پشت پيانو سفيدم ، از پشت عينك

زردم پدربزرگم رو نگاه مي كردم و آهنگ Imagine جان لنون رو

براش مي خوندم .

 فقط چندتا مشكل دارم ، اول كه پيانو ندارم ، دوم عينك زرد ندارم و

سوم اينكه پدربزرگ من خیلی وقت که دیگه زنده نیست !

 

*****
خيلي تلخ شدم ، مثل شرابهايي كه با خوشه انداخته مي شوند ، نگاهم

تلخ است ، مي دانم ، تحملم مي كني ، چند روز ديگر نمي دانم ، اما

خودم ديگر خودم را تحمل نمي كنم ، نياز به دگرديسي دارم ، از اين

شفيرهگي بيزارم ، از اين ندانستن ، از اين پيله لعنتي كه بدور خودم

بافتم ،از این تکراری یکنواخت ، از گذر زمان های خالی بی هیچ

نشانی...زمانم طوری می گذرد که هیچ رد پایی از خود نمی گذارد،

انگار که هیچ وقت نبوده...انگار من هنوز بزرگ نشدم. کجا جا

ماندم...نمی دانم!... نمی دانم چند سال است که زمان من ثابت

مانده...شاید گوشه ای در آن دورها چیزی هست، که هر دو به دنبال

آن می گردیم...شاید حادثه ای که پیش تر ها باید می افتاد، نیافتاده و

زمان من در آن برهه جا مانده و من نیز به دنبال هر دوی آن ها ...


 

چیزی برای گذران ندارم به جز همین ارقام و اعدادی که در کنتور

یک برگه ی شناسایی و شاید کمی بیشتر در صورتم می اندازد ول

ی هنوز بزرگ نشدم.

 

در پیله ای حبس شدم که فرار از آن از تاب و تحملم بیشتر از اینها

بعید است...نمی دانم چه چیزی در آن دورها جا مانده که ارزش از

دست دادن این همه "حالا" را داشته... و تو....ای همه تابم ، باز هم

نمی دانم تا به کی تاب من داری، ای بی تاب ترینم

 

من اینجا دارم ته می کشم...اما بزرگ نمی شوم...فقط دستم را بگیر،

گرمایش نجاتم می دهد

******

*******

اینم پز بود ؟؟

ساعت پز تموم شد.

وقت تمومه.

و تو هنوز... گرمای دستت رو حس نکردم. می دونستم، تحمل تو هم

تموم شد....

ومن که مثل همیشه کم آوردمت

مثل همیشه ی ما.....


+ نوشته شده در 2008/6/13ساعت 3:6 AM توسط Maral |