گويند كه زمان شعرهاي عاشقانه ام به پايان رسيده است . گويند كه پير شده اي و عقيم ، بد بيراه نگفته اند ، اما خوب هنوز تكه دلي هست که می تپد... تکه ای که شاید به سیخ نیاید، اما هست؛ شاید دندان گیر نباشد،اما هست...
سرد بودم شايد چند روزي ، شايد چند هفته اي ، شاید چند ماهی ، شايد بيش از هر چيز در تاريخي غرق بودم كه در آن تاريخ چند باركي همان تكه دلك كه هنوز مي تپد ، چند ثانيه اي از تپش ايستاد .
روز و ساعتش را
يادم نيست ، زیر ريزش برگهاي درختان بود یا شاید ریزش برف ؛ همين ! تاريخ من ماه
ندارد ، ساعت ندارد هر وقت كه برگها بريزند یا گاهی برف ها ، من هم با آنها مي
ريزم بر كف همان خاک دوست داشتني ... ؛ ساعتهايم را با فصل ته نشيني انگورهاي ته خم
تنظيم مي كنم ، ثانيه صفر ، حالا شايد بداني اين چند روز ،هفته یا ماه براي
مارال!! يعني چه ... !؟
نه در گذشته نيستم ، اكنون زندگي مي كنم ، اما خوب كمي باور كن تاريخ را ، تاريخي كه در آن هزار بار انسانهايي را به صليب كشيده اند ، اما اندك در اين تاريخ زماني را بيابي كه معجزه گري جسد بي جاني را جان بخشد.
دوباره صدایت را شنیدم، درست یادم نیست زیر بارش کدام برگ یا برف بودم ... برف تابستان ، یا شاید اندکی پاییز در تابستان !! خودت خوب می دانی که من در این دیار همیشه یک فصل تابستان، با خودم فصل ها دارم ...از کلیدر تا شاملو ...فصل هایی دارم بی آنکه تنت خیس شود،از درون موش آبکشیده می شوی !! فصل هایی که وقتی رنگ پوستت از حرارت آفتاب بر می گردد ، از درون یخ می کنی ! من خودم فصل هایم را اینجا ساخته ام تا زمانم به حرکت درآید ... و حالا...خوبم ، خوب ...خوب می دانی که قلبم می تپد ، زمانم را به دست گرفته ام ؛ فصل امروز من زمستان است ! باز هم تو بیا لطفا !
... یادت می آید ....گفته بودمت ....خورشید صد واتی در مداراتاقی نه متری ... می دانم هنوز نشانی کهکشانم را به یاد داری ، البته کمی از مال تو کوچک تر است ولی مهم این تکه دل است که می تپد و من که مي خوانمت به بستري گرم ، به آوازي بلند در كوه به بوسه اي سريع اما به ياد ماندني درهمان هنگام که هر دو می دانیم ، مي خوانمت به تمامي خواسته هايت ، معجزه گرِ من...