تبليغاتX
Hallucination - زباله ...
امروز چیز عجیبی دیدم ... شاید برای تو عجیب نباشه ... شاید به نظرت مسخره بیاد و ... منم مثل همیشه کم عقل ... ولی برای من مهم بود ... فکر کردم بهش ... خیلی ....


مادر و پسری رو دیدم که خیابون رو جارو می کردن ! رفتگر بودن ! و من خواستم مادر و فرزند باشن !!

چون مادر اکثرا استراحت می کرد و می ایستاد و پسر رو که کار می کرد نگاه می کرد .

نمی دونم تو خیالش داشت به این مردی که بزرگ شده بود افتخار می کرد یا افسوس می خورد که چرا ....؟

پسر زیر آفتاب داغ داغ که تو سرش می خورد ... داشت ته سیگار ها رو جمع می کرد ... آشغال های ریز و درشت...
و من می خواستم خم شم و صورت اونو هم ببینم که به چی فکر می کرد ...
این که چرا داره این کار و می کنه و عرضه ی انجام کارای بهتر و نداره یا چرا پدر و مادرش جوری بودن که مجبور شده به این کار تن بده ...

و من ... به این فکر می کردم که چرا ما هر آشغالی رو می ریزیم رو زمین به حساب این که یکی بیاد و جمش کنه
و وقتی دفعه بعد از همون جا رد می شیم تعجب نمی کنیم چرا اون چیزی که قبلا انداختیم و از خودمون جا گذاشتیم نیست !!


راستی .... کاش یکی رو هم می فرستادن تا اضافه های مغزمونو جمع کنه !!! این قدر آشغال ریختیم توش که دیگه لبریز شده ...

شما کسی رو برای پاک سازی مغز سراغ ندارید ... حقوق خوبی هم می دم !! ولی باید هر روز به موقع بیاد... تازه ممکن گاهی نیاز به اضافه کاری باشه !!! .... ولی زباله ی ریز نداره ... همه درشتن !

اگه سراغ دارین، یه خبری به ما هم بدین ....
 
+ نوشته شده در 2008/6/16ساعت 2:10 PM توسط Maral |